-->
هشت پا





لينكدوني

بايگاني لينكدوني


فتوبلاگ

بايگاني فتوبلاگ
Monday, April 28, 2003

عصر انقلاب اطلاعات و ما ايرانيان
يادم مياد حدود ۲۰ سال پيش دو کانال تلويزيوني داشتيم که هر روز از حدود ساعت ۴ بعد ازظهر برنامه هاشون شروع ميشد تا ساعت ۱۲ شب که شامل برنامه کودک و اخبار ويک سريال وکلي مارش نظامي و چيزهاي مشابه ميشد که معمولا فيلمها وسريالها ژاپني بود طوري که همه به فيلمهاي ژاپني حساس شده بودن.دو کانال راديوي داشتيم يکي سراسري بود ويکي استاني که اغلب موارد برنامه هاشون يکي بود وسه تا روزنامه داشتيم که يکي صبحها منتشر مي شد(جمهوري اسلامي) ودوتا عصرا (کيهان واطلاعات)
بنابر اين دسترسي زيادي به اخبار و دنياي خارج از ايران نداشتيم.اگر خبري هم ميشد به صورت شايعه اغلب دهان به دهان مي شدو بنابر اين هيچ پايه واساس درستي نمي شد براش پيدا کرد.اما الان بعد ۲۰سال همه چيز بکلي عوض شده و ميزان دسترسي ما به اطلاعات به ميزان غير قابل باوري افزايش پيدا کرده بطوري که الان فقط در تهران با گيرنده ماهواره اي بيش از ۱۰۰۰ کانال قابل دريافت وجود داره. در مورد کامپيوتر و اينترنت که بحثي وجود نداره و واضحه. روزنامه و کلا نشريات که شديدا زياد شدن و ما زير بمباران شديد اطلاعاتي قرار گرفتيم.اما ايجا چند سوال پيش مياد...
آيا فرهنگ ما متناسب با تغييرات تکنولوژيک پيشرفت کرده؟ آيا ما آگاهي لازم براي زندگي در اين دنياي متلاطم ودر حال پيشرفت رو داريم؟ چطور بايد با اين جامعه بشدت جهاني شده کنار اومد؟آيا راهي براي گزينش و انتخاب اطلاعات دريافتي وجود داره؟ چطور ميشه در برابر جهان امروز برخورد انفعالي نداشت؟ راهي براي تشخيص اطلاعات درست و غلط وجود داره؟ و اصلا ما ايرانيها کجاي اين دنيا قرار گرفتيم؟
به نظر من به اين سوالات نميشه جواب کلي و از قبل آماده داد و جواب ما هر لحظه مي تونه تغيير کنه و بسته به آدمها و جايگاهشون عوض بشه. شما چي فکر مي کنين؟






* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

Saturday, April 26, 2003

بالاخره در روز گذشته مرد شماره 2 عراق طارق یوحنا میخائیل عزیز معروف به طارق عزیز توسط نیروهای آمریکای بازداشت شد.وی یک مسیحی آشوری اهل موصل بود که از همان سالهای اولیه دوست وهمکار صدام بود ودر تمام جنایتهای ضد بشری او بر علیه مردم ایران وعراق همداستان.وی تحصیلات خود را در دانشگاه آمریکای بیروت پایان برد وبه زبان انگلیسی کاملا مسلط بود وبنیانگذار سیاست خارجی حزب بعث وسالها وزیر امور خارجه صدام بود ودر این روزهای آخر معاون نخست وزیر عراق بود وی بعد از صدام منفور ترین شخص دولت بعثی در نزد مردم عراق بود.از کارهای مهم سیاسی وی میتوان از قانع کردن رونالد ریگان رئیس جمهور سابق آمریکا برای حمایت نظامی از عراق بر علیه ایران در طول جنگ نام برد و متاسفانه جالب اینجاست که در روز دستگیری وی یک گور بزرگ جمعی در زادگاهش موصل کشف شد که طبق شواهد وقرائن اجساد موجود در آن متعلق به سربازان اسیر ایرانی میباشد که در طول اسارت توسط عراقیها کشته شده اند!!!قابل توجه عموم کسانی که این روزها زیر علم صدام سینه میزنند!!قطعا این آقا در مورد محل اختفای صدام حرفهای برای گفتن خواهد داشت! وهمچنین حرفهای او در مورد 30 سال همکاری با صدام جالب وشنیدنی است.
بهرام که گور میگرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

پی نوشت: به خدا من آدم سیاسی نیستم ولی نمیتونم خوشحال نباشم از دستگیری کسانی که با سیاهکاریهاشون روزگار کودکی مارو تبدیل به دوران سیاهی کردن که روزها مارش نظامی می شنیدیم وشبها با صدای بمب وموشک می خوابیدیم و هز روز شاهد به خاک سپردن عزیزی در جمع اطرافیانمون بودیم. من مطمئنم همانطور که روز سقوط صدام وبزیر کشیده شدن مجسمه هاش در عراق روز شادی ایرانیان دوستدار وطن بود روز دستگیری و مجازاتش هم روز به یادماندنی در تاریخ مردم ایران و عراق خواهد بود.






* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

Friday, April 25, 2003

سلام...
بالاخره منم وبلاگ راه انداختم تو اين چندوقته خيلی با اين فکر درگير بودم که چيکار کنم. بالاخره هم تسليم اين فکر شدم وبه کمک دوست خوبم کاپيتان نمو اين وبلاگ رو ساختم. راستش اولين باريادمه حدود اوسط آبان ماه سال 80 بود که تو قسمت اخبار سايت گويا يک لينک ديدم با عنوان افکار خودبزرگ بينانه خودم که نام نويسندش حسين درخشان بود و چون نام نويسنده از قبل به خاطر ستونی که تحت عنوان کامپيوتر و اينترنت تو روزنامه های نشاط وعصرآزادگان داشت برام آشنا بود روش کليک کردم وپا به دنيای وبلاگ گذاشتم.....
يادمه تو اون روزهای اول هودر در مورد وبلاگ توضيحاتی داده بود و بعد آرزو کرده بود که خدا کنه که تا سال بعد همين موقع تعداد وبلاگها به ۱۰۰ تا برسه اما عجيب اينجا بود که در عرض يکماه تعداد از ۱۲۰ گذشت و اين نشان دهنده اشتياق زياد ما ايرانيها برای حرف زدن بود. اولين وبلاگهائی که راه افتاد هنوز يادمه. وبلاگ سلمان ، ندا ، خورشيدخانوم ، مرمرو(همسر هودر) ، وبگرد ، اميرحسابدار و چند نفر دیِگه. خيلی ها تو اين مدت وارد دنيای وبلاگ نويسی شدن و خيلی هم قوی شروع کردن و زود خسته شدن و بعد از چند وقت وبلاگشون متروک شد.
منم از همون اول وسوسه شدم که وارد اين دنيا بشم ولی به چند دليل تا حالا نتونستم. اولی اين بود که من تو اون مقطع زمانی دچار يک بيماری شديد بودم که نه حوصله اينکار رو داشتم و نه روحيه لازم رو. بعد اینکه هميشه دلم ميخواست صبر کنم تا ببينم اينکار سرانجامش به کجا ميرسه. الان که فکر ميکنم ميبنم يک دليل ديگه که ميتونسته داشته باشه اينه که ما عادت کردیم همه چی رو تو ذهنمون داشته باشيم و هميشه فرهنگمون شفاهی بوده و نميتونیم چيزی رو ثبت و رو کاغذ پياده کنيم. واسه همينم هست که تاريخ کشورمون رو بجز چند تا مورخ که داشتيم هميشه خارجيها نوشتن!!! بهر صورت حالا ديگه تصميم گرفتم که بنويسم. نه به اين خاطر که کسی اونو بخونه بلکه به اين خاطر که خودم به نوشتن عادت کنم. تصميم دارم تو اين بلاگ ، آزاد و به دور از هرگونه قيد و بند باشم. شايد اينجا بتونم آزاد بودن رو تجربه کنم. اميدوارم که بتونم کاری رو که شروع ميکنم خوب ادامه بدم و به خاطر مشکلات روزمره وسط کار اونو رها نکنم.






* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

Home